|
مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
به دلم دروغ نمی گویم حتی اگر دلم با دروغ های دیگران هر روز بشکند، کاش تمام دروغ ها،دروغ بودند.
عالم در خواب بود . دل ها خالی از عشق . هنوز تهمت و رسوایی در سینه ایی نبود ، اخر گندمی نبود ، ادمی نبود. دریا ی رحمت بود و بس. فرشته لاف تسبیح می زد. عرش به بزرگی اش فخر داشت. هشت بهشت به زیبایی شان می بالیدند. هیچ کس در خاک نظر نمی کرد. خدا بی مشورت با فرشته ها ، ادم را خلیفه کرد و در دل او نور عرفان نشاند. نوری که خورشید در برابر ان چون شمع است. خدایا این چه درّی است در صدف تن ادمی که ارام و قرار از فرشتگان گرفت و پرسش شان وا داشت و تو با اتش غیب انها را سوزاندی که شما نمید انید ، انچه من می دانم . چراغی در سینه ی ادمی افروخته ام که شما پیش او چاکرانید ، سجده اش کنید. پیمان خدا با ادمی تا خوردن گندم بود. سال های گریه از راه رسید و این تاوان عشق در سینه ی ادم بود. وقتی جمال معنی بر او کشف شد هشت بهشت در نظرش رنگ باختند و اوتهمت عشق را به جان خرید و در حلقه ی دام بلا گرفتار امد. در بهشت راحتی بود وبس اما ادمی نشانه ی تیر شرف خدا قرار گرفت و با تنی از خاک و چند کلمه به زمین امد. بر ترین آدم بک لحظه بی غم نماند تا انجا که اه کشید: " هیچ پیغمبری به اندازه ی من ازار ندید". فورا از جانب پروردگار ندا امد که:"زهر ها بر مشاهده ی ما نوش کن!" و پرده از راز چنین فرو افتاد. در بهشت بدی جایی نداشت پس خوب بودن فرشته ها کاری نداشت. شرف انشان روی زمین بر این است که بدی هست اما او مثل فرشته ها خوب می ماند.
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هر چه در این خانه هست
با فامیل دور هم نشسته ایم . پسر جوان در جمع نشسته اما با ما نیست. یا با تلفن همراهش حرف میزند یا مرتب پیام کوتاه می فرستد.گاهی تبسم می کند ، گاهی اخم. حرکات صورتش مملو از هیجانات مختلف است و سریع تر از هر ماشین نویسی ، پیام ها را تایپ میکند ، بی انکه حتی به صفحه کلید موبایلش نگاه کند. چند ثانیه یک بار صدای دریافت پیامک او موزیک متن مجلس ما شده. بزرگ تر ها مشغول مهیا کردن سفره شامند و با هم حرف می زنند. کنجکاوانه از او می پرسم : _ کیه؟ قضیه جدیه؟ می گوید: "نه بابا ، بی خیال ، سر کاریه!" الکی دارم قربون صدقشون میرم ، باورشون شده!" و بلند بلند می خندد. می گویم : چرا جکع می بندی ؟ مگه چند نفرن؟ می گوید: "حدودا 6_5 نفری می شن . البته به جز اون سه نفری که امروز دیلیتشون کردم!" می پرسم : چطور میتونی با احساسات اونا بازی کنی؟ می گوید: " ای بابا ، خودشون ساده و زود باورن ، من چی کار کنم؟!" او در حین حرف زدن با من حد اقل ده پیامک دریافت کرده. هم جواب سوال های مرا می دهد هم پیام می فرستد. پیام های عاطفی به قول خودش سر کاری! چشم هایم روی گل های قالی خیره می ماند. یاد گلرخ و ابراهیم ادیب در سریال شهریار می افتم و سرم را به نشان تاسف تکان میدهم.
تنها ترين تنها منم سرگشته و رسوا منم آه اي فلك اي آسمان تا كي ستم بر عاشقان بشنو تو فرياد مرا آه اي خداي مهربان عشق تو خوابي بود و بس نقش سرابي بود و بس اين آمدن اين رفتنم رنج و عذابي بود و بس اي فلك بازي چرخ تو نازم بي گمان آمدم تا كه ببازم اي دريغا كه شد دو چشم سياهي قبله گاه من و روي نمازم تو اي ساغر هستي، به كامم ننشستي .ندانم كه چه بودي ندانم كه چه هستي
کمکم کن...
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است بنویسید کسی حرف دلش را نشنید تا شبی بی خبر از شهر غم و غصه پرید بنویسید خدا از دل او داشت خبر از غم تلخ |
ABOUT ![]()
التماس از خدا "عزت" است MENU
Home
|