تبليغاتX
از خاموشی تا فریاد

از خاموشی تا فریاد

ساحل دلتو بسپار دست خدا; خدا خودش بهترین قایقشو واست میفرسته


مادر...

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گلفروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد.مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب، چرا گریه میکنی؟ دختر در حالی که گریه میکرد گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار میشود.
مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا ، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم.وقتی از گلفروشی خارج میشدند، مرد به دختر گفت:مادرت کجاست؟ میخواهم تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: انجا و به قبرستان ان طرف خیابان اشاره کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست وگل را انجا گذاشت.
مرد دلش گرفت،طاقت نیاورد ، به گلفروشی برگشت، دسته گلی را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت20:7توسط فریــــــــاد | |



به دلم دروغ نمی گویم حتی اگر دلم با دروغ های دیگران هر روز بشکند،
به خودم دروغ نمی گویم حتی اکر دروغ های دیگرا ن اویزان از خودم باشم،
به احساسم دروغ نمی گویم حتی اگر حس های دروغین دیگران احساسم را جریحه دار کنند.

کاش تمام دروغ ها،دروغ بودند.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت20:6توسط فریــــــــاد | |



عالم در خواب بود . دل ها خالی از عشق . هنوز تهمت و رسوایی در سینه ایی نبود ، اخر گندمی نبود ، ادمی نبود.

دریا ی رحمت بود و بس.

فرشته لاف تسبیح می زد.

عرش به بزرگی اش فخر داشت.

هشت بهشت به زیبایی شان می بالیدند. هیچ کس در خاک نظر نمی کرد.

خدا بی مشورت با فرشته ها ، ادم را خلیفه کرد و در دل او نور عرفان نشاند. نوری که خورشید در برابر ان چون شمع است.

خدایا این چه درّی است در صدف تن ادمی که ارام و قرار از  فرشتگان گرفت و پرسش شان وا داشت و تو با اتش غیب انها را

سوزاندی که شما نمید انید ،  انچه من می دانم . چراغی در سینه ی ادمی افروخته ام که شما پیش او چاکرانید ، سجده اش کنید.

پیمان خدا با ادمی تا خوردن گندم بود. سال های گریه از راه رسید و این تاوان عشق در سینه ی ادم بود.

وقتی جمال معنی بر او  کشف شد هشت بهشت در نظرش رنگ باختند و اوتهمت عشق را به جان خرید و در حلقه ی دام بلا گرفتار امد.

در بهشت راحتی بود وبس اما ادمی نشانه ی تیر شرف خدا قرار گرفت و با تنی از خاک و چند کلمه به زمین امد.

بر ترین آدم بک لحظه بی غم نماند تا انجا که اه کشید: " هیچ پیغمبری به اندازه ی من ازار ندید".

فورا از جانب پروردگار ندا امد که:"زهر ها بر مشاهده ی ما نوش کن!" و پرده از راز چنین فرو افتاد.

در بهشت بدی جایی نداشت پس خوب بودن فرشته ها کاری نداشت.

شرف انشان  روی زمین بر این است که بدی هست اما او مثل فرشته ها خوب می ماند.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت20:4توسط فریــــــــاد | |




دریا برای صرفه جویی در اب، کمتر موج می فرستد!
روزگار غریبی است، یکی در اب پاش گلاب دارد و دیگری در گلاب پاش اب هم ندارد.
فکر هایم تابعیت مغزم را از دست دادند!
ساز شکسته را در دستگاه سکوت کوک میکنم.
و....

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت0:35توسط فریــــــــاد | |



تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هر چه در این خانه هست
غبار سر بی اندوه بال گسترده است
غروب های غریب در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین،ستاره بیمار است
دو چشم خسته ی من ، در این امید عبث
شمع سوخت جان همیشه بیدار است...

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت0:28توسط فریــــــــاد | |



با فامیل دور هم نشسته ایم . پسر جوان در جمع نشسته اما با ما نیست.

 

یا با تلفن همراهش حرف میزند یا مرتب پیام کوتاه می فرستد.گاهی تبسم می کند ، گاهی اخم.

 

حرکات صورتش مملو از هیجانات مختلف است و سریع تر از هر ماشین نویسی ، پیام ها را تایپ میکند ،

 

بی انکه حتی به صفحه کلید موبایلش نگاه کند.

 

چند ثانیه یک بار صدای دریافت پیامک او موزیک متن مجلس ما شده. بزرگ تر ها مشغول مهیا کردن سفره

 

شامند و با هم حرف می زنند. کنجکاوانه از او می پرسم :

 

_ کیه؟ قضیه جدیه؟

 

می گوید: "نه بابا ، بی خیال ، سر کاریه!" الکی دارم قربون صدقشون میرم ، باورشون شده!"

 

و بلند بلند می خندد.

 

می گویم : چرا جکع می بندی ؟ مگه چند نفرن؟

 

می گوید: "حدودا 6_5 نفری می شن . البته به جز اون سه نفری که امروز دیلیتشون کردم!"

 

می پرسم : چطور میتونی با احساسات اونا بازی کنی؟

 

می گوید: " ای بابا ، خودشون ساده و زود باورن ، من چی کار کنم؟!"

 

او در حین حرف زدن با من حد اقل ده پیامک دریافت کرده.

 

هم جواب سوال های مرا می دهد هم پیام می فرستد.

 

پیام های عاطفی به قول خودش سر کاری!

 

چشم هایم روی گل های قالی خیره می ماند. یاد گلرخ و ابراهیم ادیب در سریال شهریار می افتم و

 

سرم را به نشان تاسف تکان میدهم.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت17:38توسط فریــــــــاد | |



 

 تنها ترين تنها منم

سرگشته و رسوا منم

 آه اي فلك اي آسمان

 تا كي ستم بر عاشقان

بشنو تو فرياد مرا

آه اي خداي مهربان

 عشق تو خوابي بود و بس

 نقش سرابي بود و بس

اين آمدن اين رفتنم

 رنج و عذابي بود و بس

 اي فلك بازي چرخ تو نازم

بي گمان آمدم تا كه ببازم

 اي دريغا كه شد دو چشم سياهي

 قبله گاه من و روي نمازم

تو اي ساغر هستي، به كامم ننشستي

.ندانم كه چه بودي ندانم كه چه هستي

 

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت22:26توسط فریــــــــاد | |



کمکم کن...
نذر کرده ام ، انگاه که تو بیایی
به اندازه ی تمام مهربانی هایت غزل بسرایم
کمکم کن:
میخواهم عاشق تریت شاعر دنیا باشم!

 

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت22:22توسط فریــــــــاد | |



روی قبرم بنویسید مسافر بوده است

 بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است

 بنویسید کسی حرف دلش را نشنید

 تا شبی بی خبر از شهر غم و غصه پرید

 بنویسید خدا از دل او داشت خبر از غم تلخ

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت22:12توسط فریــــــــاد | |



لا لا لا لا نخواب دنیا کثیفه........

واسه کمتر کسی خوب می نویسه....

یکی لب هاش همیشه غرق خنده ست...

یکی پلکهاش تو خواب هم خیس خیسه....

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت22:10توسط فریــــــــاد | |