تبليغاتX
از خاموشی تا فریاد

از خاموشی تا فریاد

ساحل دلتو بسپار دست خدا; خدا خودش بهترین قایقشو واست میفرسته

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق
شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
پیله ی رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت ، به پروانه نمی آید عشق

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت20:2توسط فریــــــــاد | |



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:38توسط فریــــــــاد | |



اگر او را می شناسید و یا روزی رو در رویتان قرار گرفت ، از او بپرسید چرا روز ها او رادچار فراموشی کردند اگر او را می شناسید یا روزی او را دیدید برای او تعریف کنید از اشخاصی که اینجا هستند و او را دوست دارند و به یاد او بیاورید که از من دور شد و من همچنان در انتظار او میباشم و همچنین به او یاد اور شوید که چه کسی عشقش را ترک کرد و سرگردان شد

و از او بپرسید که حالش چطور است و چه میکند هنوز به عشق فکر میکند یا نه عشق و صداقت ما را فراموش کرده است؟ اگر او را میشناسید اگر بین شما و او حرفی پیش امد یکی از شما سلام مرا به او برساند اگر او را می شناسید به او بگویید که من این سلام را می فرستم برای چشم و قلب و تمام وجودش ....

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت15:12توسط فریــــــــاد | |



تو كه آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت

تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتردلم سوزاندم و همه را از صندوقچه قلبم بيرون ريختم و از ياد بردم!

تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد كلام دوست داشتن مقدس تر هميشه شد، و داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد ولي افسوس که ...

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد تو مانند باراني بر روي من باريدي و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردي تو مانند گلي در باغچه ي قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي كردي تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي تو با گرماي وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردي وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است، چون تو دنياي مني تو همان اميد زندگي مني

 

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟ دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟ آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟ تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟ هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟ گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟ دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟ عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان باچشمهایم همیشه به دنبال توست و تو را بین پلکهایم قرار می دهم و چشم روی هم می گذارم ................

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت15:7توسط فریــــــــاد | |