|
داستان يه حالگيري خيلي شديد! دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
این عکس کار خودمه......
امروز اگر که چشم بر در دارم در سینه دلی خیال پرور دارم از پنجره نگاه من٬ زیبائی با دیدن تو بهار دیگر دارم
پروردگارا! ابروی مرا به توانگری نگهدار و شخصیت مرا با تنگدستی از بین مبر تا مبادا از روزی خواهان تو روزی بخواهم و از افریده های بد کردار طلب مهربانی کنم و در حالتی قرار گیرم که به تعریف و تمجید کسی که به من چیزی داده بپردازم و از کسی که مرا از امکاناتی منع کرده بد گویی کنم.
چه انتظار عجیبی! تو بین منتظران هم عزیز من٬ چه غریبی! عجیب تر که چه اسان نبودنت شده عادت. چه بی خیال نشستیم٬ نه کوششی نه وفایی. فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی....
من و تو دو يار مهربونيم
دلتنگی نه از نبود تو
دلشوره اگر در دل من هست تویی صد خاطره در محفل من هست تویی غیر از تو کسی در دل من جای ندارد یک چیز اگر حاصل من هست تویی
یکی بود، یکی نبود، چهار شمع به اهستگی می سوختند و در محیط ارامی صدای صحبت انها به گوش می رسید. شمع اول گفت:من "صلح و ارامش" هستم، اما هیچ کس نمیتواند شعله مرا روشن نگه دارد. من باور دارم که به زودی می میرم.سپس شعله "صلح و ارامش" ضعیف شد و به کلی خاموش شد. شمع دوم گفت:من "ایمان" هستم. برای بیشتر ادم ها، دیگر در زندگی ضروری نیستم.پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم. سپس با وزش نسیم ملایمی، "ایمان" نیز خاموش شد. شمع سوم با ناراحتی گفت:من "عشق" هستم ولی توانایی انرا ندارم که دیگر روشن بمانم. انسان ها مرا در حاشیه ی زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند. انها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند. طولی نکشید که "عشق" نیز خاموش شد. ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید. چرا شما خاموش شده اید؟ شما قاعدتا باید تا اخر روشن بمانید.سپس شروع به گریه کرد. انگاه شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم. من،......"امید" هستم! کودک با چشمانی که از اشک شوق می درخشید،شمع "امید" را برداشت وبقیه شمع ها را روشن کرد.
|
ABOUT ![]()
التماس از خدا "عزت" است MENU
Home
|