تبليغاتX
از خاموشی تا فریاد

از خاموشی تا فریاد

ساحل دلتو بسپار دست خدا; خدا خودش بهترین قایقشو واست میفرسته

 

 

 

 

 

 اقرا باسم ربك الذي خلق...

بخوان!

ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!

ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.

صدا پاسخ داد:

ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان

و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به

آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت.........

و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.

ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه

 الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه

كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت0:42توسط فریــــــــاد | |