|
نیمه شب مست میگذشتم از در ویرانه ایی تا که چشمم خیره شد بر سر چراغ خانه ایی نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی ویرانه ایی پدری پیر و فلج افتاده اندر گوشه ایی مادری مات و مبهوت همچو پروانه ایی پسری از سوز سرما میزند دندان به لب دختری مشغول عیش خویش با بیگانه ایی از ان پس سوگند خوردم تا که مست، نروم سوی ویرانه ایی تا نبینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ایی
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...
شعر او زیبا بود...... شعر من تکرار است..... جرم من تقلید است.... لا اقل حرف دل است.... خوب میدانم که سهراب مرا میبخشد...... آخر او حرف دلش را زد و رفت... حرف من جا مانده است.... پس چنین میگویم: اهل شعرم.... اهل تنهایی و درد.... کاسب دل.... صادراتم شادی..... وارداتم غم و درد.... سردتر از سردی برف..... گاه گاهی یخشان میشکند...... گاه گاهی دلشان میسوزد...... ولی از روی ترحم!!! مردمانش همه دوست..... ولی از روی ریا....... گله از این همه حاشا دارم...... گاه گاهی دلی میسازم..... میفروشم به شما..... تا به آواز صداقت که در آن زندانیست.... دل بی مهر شما تازه شود...... چه خیالی..... پس کلام آخر...... دل من میخواهد،حرف آخر سخن او باشد...... کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.....
|
ABOUT ![]()
التماس از خدا "عزت" است MENU
Home
|