تبليغاتX
از خاموشی تا فریاد

از خاموشی تا فریاد

ساحل دلتو بسپار دست خدا; خدا خودش بهترین قایقشو واست میفرسته

خدایا کفر نمی گویم، پریشانم

چه ما خواهی تو از جانم

مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میشکد انکس که انسان است

.و از احساس سرشار است.

دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت20:8توسط فریــــــــاد | |



سلام به همه.... خوبید من که عالیم.... راستی چندتا خبرخوب براتون دارم البته هر چند تاریخ گذشتست ولی خوب.... 7 شهریور تولد یکی از بهترین دوستام عفیفه خانوم و نامزد کردن دوست دیگم حبیبه بود... 8 شهریور تولد خودم... و همین پریروزم چهارشنبه نتیجه کنکور اومد که من و یکی از دوستام یه جا قبول شدیم بعلاوه خاله دختر خودم اونم بالاخره قبول شد.... اما روز جالبی نبود اخه یکی از دوستام خیلی خیلی خونده بود همونی که هفتم تولدش بود ولی متناسفانه قبول نشد حیف شد خیلی حیف.... خلاصه کلی ناراحت شدیم....

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت17:10توسط فریــــــــاد | |



عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبزِ خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،

ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،

زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت14:49توسط فریــــــــاد | |