|
سلام.... از این به بعد هر از چند وقتی یه داستان زندگی یه بنده خدایی و با نظر مشاورش براتون میزارم و امیدوارم که بخونید و خودتون و جای اون بزارین یا بهش کمک کنید ، همین که نظر بدین شاید یکی دیگه بیاد و بخونه و براش کلی تجربه باشه... نظرتون در مورد داستان باشه...
دوستان گلم سلام امیدوارم که همیشه خوب باشید و قدر تک تک لحظاتتون رو بدونید. شاید کسایی مثل من که کسی رو از دست دادن مفهوم این جمله رو خوب درک کنن.
راستش این قدر دلم گرفته که ممکن هر کاری بکنم.خیلی بده که آدم یه هم زبون نداشته باشه.
سه سال پیش دوستم از امریکا برگشت ایران. دختری که خیلی کم از فرهنگ خودش می دونست. کسی که خیلی کند فارسی حرف می زد . اول سال تحصیلی بود و طبق معمول همیشه چند نفر از خارج از کشور داشتیم که این دفغه غزل هم جزشون بود.نمی دونم چرا اما از من خوشش اومد و خیلی زود باهام صمیمی شد منم نهایت سعی ام می کردم که بتونه درسها رو بفهمه خلاصه با هر بدبختی بود کم کم همه چیزو یاد گرفت چند ماهی از اومدنش می گذشت که یه شب مثل هر شب خونه ی یکی از اقوام دعوت شد و خلاصه خستتون نکنم با یکی از پسر های فامیل دوست شد. بعد از یه مدت شب ها همه با هم چت می کردیم و من هم با سینا اشنا شدم. پسر خوبی بود و در کل مشکل خاصی نداشت .تنها چیزی که منو نگران می کرد این بود که غزل بد جور بهش علاقه مند شده بود .اما سینا اصلا صحبتی از این که این رابطه چی می خواهد بشه نمی کرد. منم چون غزل و این طوری می دیدم تصمیم گرفتم شماره ی سینا رو بگیرم و باهاش جدی صحبت کنم و بعد به غزل همه چیزو بگم و همین کارو کردم اما شما فکر کنید یه دختر بی تجربه چه میدونه وقتی خانواده خونه هستن نمی تونه به یه پسر زنگ بزنه!
یا امکان داره که گوشی رو بردارن من احمق وقتی خونه خیلی شلوغ بود رفتم سراغ تلفن و زنگ زدم (خیال می کردم چون همه سرشون گرمه حواسشون به من نیست اما چه فکر بچه گانه ایی).داشتم با سینا صحبت می کردم که خواهرم فهمید.گوشی رو برداشته بود و......................وای که چه بلاهایی به سر من و غزل بیچاره از همه جا بی خبر اومد. خواهرم یک راست زنگ زد به غزل و هر چی از دهنش در اومد بهش گفت و بعد هم من شب و روزم یکی شده بود از همه بدتر غزل و اکثر دوستام فکر کردن من با سینا دوست بودم .. به غزل خیانت کردم چه روزایی به من گذشت فقط خدا می دونه فکر کنید کاری رو نکرده باشید اما محکوم باشید. چند ماه گذشت و من و غزل اشتی کردیم و من عذر خواهی بابت کاری رو که نکرده بودم کردم.چند سال گذشت دیگه پشت دستمو داغ کردم که قاطی این جور ماجراها بشم تا این که غزل تصمیم گرفت از ایران بره واسه همیشه و رفت. توی این مدت دیگه هیچ دخالتی توی رابطه اون و سینا نکردم. تنها شنیدم سینا رفته فرودگاه و مامان غزل همه چیزو فهمیده و به غزل گفته دیگه نمی زارم بیای ایران.اون رفت بعد از چند روز برام آف لاین گذاشت به سینا زنگ بزن و بهش بگو من کجام و حالم خوبه و............ اما من این کارو دادم به یکی از دوستام و اون بهش گفت..یک سالی می شد که غزل رفته بود.
یه شب نت بودم که سینا هم آن لاین بود و من هم یه دفعه بهش پ.م. دادم که ای کاش نمی دادم نمی دونم چرا و چطوری باز شروع کردیم چت کردن اوایل نا منظم اما بعد هر شب یه طوری بود که اگه یه شب من نمی رفتم یا اون نمی یومد نگران هم می شدیم اوایل هنوز فامیل دوستم میدیدمش اما بعد همه چیز تغییر کرد بهش بد جور علاقه مند شده بودم تمام زندگیم شده بود سینا اون هم دوستم داشت اما خوب هر دو غرور داشتیم و من منتظر بودم اون غرورشو بشکنه او ن هم منتظر من بود. شبی 1000 بار غیر مستقیم می گفتیم همدیگرو دوس داریم
روابطمون بیشتر شد تصمیم گرفتیم با هم باشیم همدیگرو ببینیم
اما ای کاش نمی رفتم شاید اگه نرفته بودم هنوز هم داشتمش!از روزی که دیدمش شد یکی دیگه هر کاری می کردم که اگه از من خوشش نیومده بگه اما می گفت تو همون کسی هستی که بودی اما........... در مورد رابطمون با کسی صحبت نکرده بودم اما یه روز به دوستم گفتم و اون اینقدر برام دلیل اورد که من هم تا لحظه ای که به سینا چیزی نگفته بودم خیالم راحت بود اما به محض این که بهش گفتم پشیمون شدم اما دیگه دیر شده بود بهم گفت:نیکا می دونی چی شد که تغییر کردم ؟اون روزی که تو رو دیدم شبش خواب غزل دیدم ناراحت بود از اون روز همش توی فکرش هستم نمی تونم فراموشش کنم.
فرداش بدترین روز زندگیم بود چه طوری فراموشش کنم ؟اصلا می شه فراموشش کرد؟
بالا خره نتونستم و بهش زنگ زدم انگار نه انگار اما بعد از یه مدت جواب نداد. سرد شد . اون قدر که باورم نمی شه که این همون سیناس از یه طرف می گم شاید بین وجدانش و من گیر کرده از یه طرف هم می گم هنوز هم به غزل فکر می کنه نمیدونم چی کار کنم ؟شاید بعضی از شما دوستان گلم از من ناراحت شده باشید اما می دونم که می دونید دوست داشتن ارادی نیست. 4 ماه گذشته اما هنوز حتی برام کم رنگ هم نشده .هر شب اینقدر بهش فکر می کنم که خوابشو می بینم .کمکم کنید بگید چی کار کنم . حاضر نیستم جز اون با کسی باشم اصلا نمی تونم حتی فکر کسی رو بکنم .کمکم کنید خواهش می کنم خیلی ممنونم که چشماتونو خسته کردید. با راهنمایی های شما کمک بزرگی به من می شه.
موفق باشید نیکا
نظر مشاور : با سلام خدمت شما دوست عزيزم و ديگر سروران گرامي
داستان شما حاكي از عشقي يكطرفه و در عين حال غم انگيز بود.عشقي كه از ديد طرف مقابل نه تنها عشق نبوده بلكه سرگرمي وتجربه ولذت آني بيش نبوده است ديگر اين كه شما بايد اين مسئله را در نظر ميگرفتيد كسي كه به دوست شما خيانت كرده و با وجود ايشان با شما هم ايجاد ارتباط كرده شايسته اعتماد نيست هرچند كه شما هم پا روي حق گذاشتيد و به دوست خود از پشت خنجر زديد و در اين بين توقع اين را داريد كه زندگي به كام شما باشد.دوست عزيزم اين را بدان كه بار كج هيچگاه به منزل نمي رسد و اساس اين خانه بد بنا گشته و آخر جايي فرو مي ريزد پس چه بهتر كه قبل از اينكه اين مسئله به وقوع بپيوندد خود شما جلوي فروپاشي آن را بگيري و خود را نجات دهي بر فرض اينكه اگر اين رابطه حتي اگر شكل مي گرفت و از هم نمي پاشيد هيچگاه نمي توانستي به تداوم آن مطمئن باشي چرا كه ريشه اين درخت بسيار سست است و اكثر دوستيهائي كه بر اساس اينترنت و رابطه اي ..... شكل مي گيرد و بر پايه منطق و عقل نيست و فقط بر پايه احساس بنا شده وشناخت در آن نقش ندارد خيلي زود ميگسلد. اگر اين آقا سينا آدم وفاداري بود به خود غزل وفا مي كرد و با شما دوست نمي شد و بعد كه با شما دوست شد اگر قابل اعتماد بود بعد از اين همه مدت كه با شما ايجاد ارتباط كرد با شما بهم نمي زد و شما اينقدر زود به قول معروف دلش رو نمي زديد پس چنين فردي شايسته دوست داشتن نيست و اگر نظر بنده را مي خواهيد حتي ارزش فكر كردن را هم ندارد
پس شما دوست گرامي : اولا -هميشه طالب فردي باش كه خواهان شما باشد كه هيچ رابط يكطرفه اي دوام ندارد و آنچه كه نپايد شايستگي را نشايد
دوما - بر فرض گيريم اين رابطه بين شما از اول شكل گيرد تا كجا مي خواهي پيش بروي آيا فكر مي كني اين فرد با شما ازدواج مي كند يا اين كه ميخواهي مادام العمر با او دوست باشي و جوانيت را به باد دهي فقط بخاطر يك رابطه وعمرت را به بهاي ناچيز به تاراج دهي
سوما - انسان بايد در هر لحظه از شرايط زندگي از نيروي تعقل و انديشه بهره گيرد تا كارش به اين جا نرسد و حال كه به اينجا رسيد از اين شكست پلي بسوي موفقيت بسازد نه اينكه روحيه خود را ببازد و خود را به ورطه هلاكت روحي بكشاند
دوست عزيزم در پايان از شما مي خواهم به جاي اينكه غصه بخوري و زندگي را به كام خود تلخ كني و هميشه در حسرت عشق از دست رفته باشيد كمي منطقي و عقلاني فكر كنيد و دز زندگي فردي كه شايسته دوست داشتن و زندگي كردن است براي خود انتخاب كنيد كه هم عمرت را به بهاي ارزان نفروخته باشي و هم از زندگي كمال رضايت را پيدا كني و هم اينكه آينده زيبا ، سالم ودلنشين براي خودت بسازي و همانگونه كه طرف مقابلت در ديدگان شما دوست داشتني به نظر آيد شما هم در قلب و روح فرد مورد نظر آينده تان به زيبايي شبنم و به دلنوازي نسيم بهاران باشيد
به اميد دريائي بودن تمامي دلها
|
ABOUT ![]()
التماس از خدا "عزت" است MENU
Home
|